
درد داشت وقتی دیدم در تابستان زندگی بدنم یخ کرده است وقتی جوهرم خشک شده بود و کاغذ های سفید را می سوزاندم همراه دستانم در اتش ریشه ی عشق را در وجودم خشک می کرد وقتی چهره ام لبخند می زد و پنجره چه افقی دارد برای پرواز و چقدر گریه کردم وقتی دیدم دستم را دارز کردم برای محبت اما کاسه ام هنوز خالیست وقتی شب را بی امید روز می کنی وقتی بر چهار کج قلبم دستم می کشم و چقدر نمور و نمناک بود و من...
ادامه مطلب
عاشقی تنها بودم که در خیابان های شهر قدم می زدم .ولی حالا که او رفت، تنها فقط در اتاقم می نشینم و اشک می ریزم ....
ادامه مطلب
چه خوش روزی بود روز جدایی اگر با وی نباشد بی وفایی اگر چه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بود امید دیدار خوش اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید بازدیدن چه باشد گر خورم صدسال تیمار چو بینم دوست را یک روز دیدار اگر یک روز با دلبر خوری نوش کنی تیمار صدساله فراموش...
ادامه مطلب