چرا ؟
چرا ساعت ؟
دیگه از تو انتظار نداشتم .
نا امیدم کردی .
چرا وایستادی و داری منو نگاه می کنی ؟
بگذر لعنتی
بگذر اعصاب برام نذاشتی
از وقتی چشمامو بستم
تا الان که بازه
همون جایی
لعنتی بگذر
دیگه تحمل ندارم
من ایستاده در غبار زمانم
همه می دانند
کسی نمیفهمد
چه اتفاقی درون ساعت می افتد تا چند لحظه ی دیگر
زمان چه به سر روزگار ما می آورد
من ایستاده ام
منتظرم
انتظار می کشم
تا ببینم
چه می گوید ساعت
ساعت می خندد
او خودش هم نمی داند
من ایستاده ام
غبار روی پلک هایم را سنگین کرده است
موج موسیقی من را به جلو می برد
آسمان تاریک است
و من در انتظارم
کاش بگذرد
کاش عاشق شوم
کاش عاشق بمانم
کاش آغوشم خالی نماند
من ایستاده ام
برایم بخوان
منتظرم
می دانی همه می دانند
که من می دانم
که تو می دانی
.............
من همیشه در انتظارم
انتظار روزی که آغوشم خالی از محبت نشود
عاشقم کن
من منتظرم عاشق شوم
عاشقم کن
عاشق ;)
عاشق تو و دستانت ٬ من
برچسب:
نویسنده: رضا محبی