زندگی وقتی برایم
قشنگ شد
که
فهمیدم برایش
مهم شدم
فهمیدم
که
دیگر هیچ وقت
دستانم سرد
آغوشم خالی
نمی ماند
من از وقتی
فهمیدم
در بند او افتادم
به قل فریدون
آزادم
من آزادم
همچون
مرغ عشقی
که بال هایش
را برای
عشق تو بریده اند
و برایش
دو پای نا چیز گذاشته اند
که راه عشق را بپیماید
هی تو باید من را به دستت
زنجیر کنی
ودر قلب برایم قفسی بسازی از جنس عشق که درب نداشته باشد
که گاهی هوس بیرون کنم
بگذار
همیشه نگران باشم
نگران از دست دادنت
نگران روزی
که برای
تلف کردن
عمرت
عذر خواهی کنم
می دانم بهتر است دهنم را ببندم
نگران ، اتفاقی که نباید رخ دهد
نگران روزی که بی خبر
روزگار می خواهد دسته گلش را دستچین کند
وای بر من
باز شب شد و من دیوانه شدم
باز عاشق ودیوانه شدم
باز مست شدم
باز دیوانه شدم
من دیوانه شدم
من عاشق شدم
عاشقم کردی
من عاشق شدم
من
برچسب:
نویسنده: رضا محبی