
درد داشت وقتی دیدم در تابستان زندگی بدنم یخ کرده است وقتی جوهرم خشک شده بود و کاغذ های سفید را می سوزاندم همراه دستانم در اتش ریشه ی عشق را در وجودم خشک می کرد وقتی چهره ام لبخند می زد و پنجره چه افقی دارد برای پرواز و چقدر گریه کردم وقتی دیدم دستم را دارز کردم برای محبت اما کاسه ام هنوز خالیست وقتی شب را بی امید روز می کنی وقتی بر چهار کج قلبم دستم می کشم و چقدر نمور و نمناک بود و من...
ادامه مطلب